|
طلوع ميكند آن آفتاب پنهاني
ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني دوباره پلك دلم ميپرد نشانه چيست شنيدهام كه ميآيد كسي به مهماني كسي كه سبزتر از هزار بار بهار كسي شگفت كسي آن چنان كه ميداني * مشفق كاشاني مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز چشم در راه تو صاحبنظرانند هنوز لالهها، شعلهكش از سينه داغند به دشت در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز از سراپرده غيبت، خبري باز فرست كه خبريافتگان، بيخبرانند هنوز رهروان، در سفر باديه حيران تواند با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز ذرهها در طلب طلعت رويت با مهر همعنان تاخته چون نوسفرانند هنوز طاقت از دست شد اي مردمك ديده! دمي پرده بگشاي كه مردم نگرانند هنوز کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت
اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم یواشکی من و این چشم های مانده به راهت هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت دعاترین دعاها همین دعای نگار است امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روذی از تو جدایی بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم برآن دل دهد هر زمانی گوایی من این روز را داشتم چشم و زین غم نبوده ست با روز من روشنایی جدایی گمان برده بودم و لیکن نه چندان که یک سو نهی آشنایی به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبوده ست جز بی گناهی بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زود سیری چرا که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا این همه بی وفایی سپردم به تو دل ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفا دریغا.دریغا که آگه نبودم که تو بی وفا درجفا تا کجایی همه دشمنی از تو دیدم و لیکن نگویم که تو دوستی را نشایی نگارا من از آزمایش به آیم مرا باش تا بیش ازین آزمایی |
|